۱۳۹۱/۰۳/۳۰

عقده های بچگی...


اون چوب رو صندلی آرایشگاه احتمالاً یکی از محکم ترین دلایلیه که چرا هیچ پسر بچه ای از آرایشگاه خوشش نمیاد. امروز اون نگاه افسرده رو بعد از سالها تو چهره یه بچه دیدم  

۱۳۹۱/۰۳/۲۳

در جستجوی دموکراسی ...


یه عده بچه تو خیابون بودن که می خواستن فوتبال بازی کنن، ظاهراً یکی بینشون بود که بقیه خوششون نمیومد تو هیچ تیمی باشه. به شیوه دموکراتیک شروع کردن به رأی جمع کردن که:" کسایی که نمیخوان فلانی تو بازی باشه دستا بالا...2 نفر...کسایی که نمیخوان فلانی تو بازی باشه دستا بالا...7! نفر و الی آخر" در آخر اون بازیکن بیرون موند
به تعریف مهلکی در مورد دموکراسی رسیدم : دموکراسی سلب مسئولیت فردی از یک تصمیم گروهیه
صلوات!

۱۳۹۱/۰۳/۱۹

ناگفته های قانون مورفی...


هر وخت میخوای چند روزی کسی بهت زنگ نزنه، آهنگ گوشیتو عوض کن  

۱۳۹۱/۰۳/۱۲

دسته اومد...


به این روانشناسایی که از رو یه چیز ساده و مسخره (مثل بلندی فلان انگشت یا نحوه نشستن) خیلی با تعصب میگن آدما به دو دسته تقسیم میشن، آدما به سه دسته تقسیم میشن، باید گفت: عزیزم آدما فقط یه دسته ان! میخوای کاربرد دسته رو نشونت بدم؟

۱۳۹۱/۰۳/۰۶

Beyond the horizon of the place we lived when we were young In a world of magnets and miracles


پیرمرد پشت سر سیل مردم در ایستگاه ایستاده بود، درهای ترن باز بودند ولی صندلی ها پر شده و ترن هنوز از ایستگاه خارج نشده بود. صدای سوت به نشانه ی بسته شدن درها بلند شد، ناگهان پیرمرد دوان دوان از بین جمعیت گذشت و مردم را با دست کنار زد و پای خود را داخل ترن گذاشت و در همان هنگام درهای ترن بسته شد. پیرمرد با صورتی خندان به طرف جمعیت خارج ترن چرخید گویی سالهاست در زندگیش چنین هیجانی نداشته است و جذاب ترین لحظه ی زندگیش را به دست خودش بعد از سالها تجربه کرده انگار که میخواست به مردم ثابت کند که او هم یک روزی وجود داشته است.

۱۳۹۱/۰۳/۰۲

Criteria for friendship...


کسی که این ضرب المثل "1000تا دوست کمه و یه دشمن زیاده" رو اختراع کرده، اولین تئوریسین شالوده رفیق بازی اینترنتی بوده. تو این خراب شده هیچ معیاری برای اندازه گیری عمق دوستی وجود نداره   

Yellow School Bus


خیلی حال میکردم که تو دوره ی نوجوونی سوار اون اتوبوس های مدرسه که تو فیلما نشون میدادن بشم.
حالا هم بعد از چندین سال هوسش رو کردم، ولی دیگر ... . 


    

۱۳۹۱/۰۲/۳۰

گه دِر...


آقا من دیگه مجبورم منتظر امام زمان باشم تا بیاد این گودرو از دست این مرتیکه لری پیج در بیاره، جون خودم ریده تو گودر و تر زده تو حس نوستالوژی ما.
پ.ن : ولی اگه تر نمیزد تو گودر الان پستی نداشتم که بزارم. کار خدا رو میبینی؟

۱۳۹۱/۰۲/۲۳

پاییز کوچه ی 30 ام


خاطرت خوب کسی که از پیشت رفته حالا چیزی نیست جز کابوس.

۱۳۹۱/۰۲/۱۹

What I’ve Done 1


کارهایی که  تو مترو باید انجام بدهم:  
- تو ایستگاه مترو وایسم و به دستگاه های آبمیوه زل زل نگاه کنم.
- بدون اینکه مامور بفهمد  پشت سر کسی که بلیت میزند بدوم، اگرم فهمید و از پشت صدایم کرد به روی خودم نیاورم که با من است.( این کار خودش جذبه ای برای آدم میاورد )
- حتما جلوی خط قرمز وایسم.
- سعی کنم پشت دخترایی که لباس تنگ تری پوشیدن وایسم تا شاید مترو ترمزی زد و فرجی شد.
- سعی کنم دستمو طوری به میله بگیرم که زیر بقلم در راستای صورت مسافرا قرار بگیرد.
- جامو به کسی ندم مگر اینکه یارو  قطع نخا شده باشد (حتما باید مدارک پزشکیش همراهش باشه)
- سبک های مختلف حل دادن مردم را تمرین کنم.
- ببینم آدما تو دستشون چی دارن، اگه گوشیه، ببینم بازی میکنن یا SMS میدن در هر صورت میتونم راهنماییشون کنم.
- چرا اول صبح روزنامه بخرم وقتی میتونم از بقیه بگیرم.
- صدای هدفونمو تا جایی که میشود زیاد کنم تا بقیه هم آهنگ های مورد علاقه ی من رو بشنوند (اگر هم جا داشت آهنگ رو از پلیر اصلی پخش کنم تا افراد بیشتری گوش بدهند).
- تا جایی که میتوانم از واگن خانوم ها برای سوار شدن استفاده کنم و اگر کسی شاکی شد با حالتی صلبکارانه بگویم: مگر شما سوار واگن آقایان نمیشوید؟
- از فرهنگ مترو سوارشدن مردم بنالم و سری به نشانه ی تاسف تکان بدم.
- تو وبلاگم مطلبی در مورد فرهنگ سوار شدن به مترو بنویسم و سعی کنم خودم رو با فرهنگ جلوه بدهم.

۱۳۹۱/۰۲/۱۵

چه حالی میداد...


زمانای قدیم، یکی از کارای روزمره  باز کردنِ پیچ خوردگیه سیم تلفن بود